تبليغاتX
خاطره

Hacked by wild animals hacking team.
Www.Wildanimals.Persianblog.ir
====================================
====================================
sOrry admin security in your server is very low.
====================================
====================================
Bye BabY

+ نوشته شده در  جمعه 20 اردیبهشت1387ساعت 10  توسط خانوم گل | 
خبببببببب ... تا کی خاطره نوشته بودم ؟؟ آهان تا ۴ شمبه صب هفته ی پیچ

۴شمبه بعد از ظهر آجی وسطی رو بردم کلاس و خودمم رفتم واسه ترم جدید ثبت نام کردم و بعدش دوویدم رفتم خونه شوتبال ببینم ... پرسپولیس مثه همیشه عالی بود و برد قربونش برم

شب می خواستم برم دمبال آجی وسطی از کلاس بیارمش به خوروسی اس ام اس دادم ببینم همچنان پسر خالش خونشون تلپه یا نه ... که گف آره هان هان با اون چی کار داری ؟؟ گفتم می خواستم برم دمبال آجیم گفتم اگه نیس بیام دموالت با هم بریم ... گف بیا همگی با هم بریم ... منم گفتم دیر جواب دادی من حرکت کردم  اونم دیگه چیزی نگف ... بعدش که آجیمو برداشتم زنگولیدم بهش که حاضر شن برم دمبالشون بریم با هم هات داگ بوخوریم ... رفتیم و حسابی لذت بدیم و خوش گذرانیدیم ...

۵شمبه صب اعلام کرد که سفری که قرار بوده با دوستاش بره کنسل شده منم حسابی دلم خنک شد ... من بودم نمی گفتم کنسل شده  منم با بچه ها دخترونه قرار شد بریم قلیونی بکشیم و از خماری در بیایم چون خوروسی اهل دود نیس بچم ...  اونم با دوسماش رفت شوتبال ... بعدش رفتیم یه رستوران ایرانی که من تو مجله تبلیغشو دیده بودم ... یه پسره کار می کرد اون جا هم اسم آقا خوروسه بود هی به من نخ میداد ... عطی می گف پیشونی نوشت تو همین اسمه  کلی بهمان خوش گذشت ... بعد از مدت ها مجرددی رفته بودیم بیران

جمعه ساعت ۹با آقا خوروسه رفتیم دریا شنااا ... من که بیشتر بیرون آب دراز کشیده بودم ولی خب اندکی هم آب بازی کردم ... خوروسی که همش تو آب بود ... کلی آفتاب گرفتیـــم ... تا ساعت ۱ دریا بودیم وای که چقده گرم و دلپذیر بود ... بعدش رفتیم نان استاپ آبی ... اونجام کلی بازی کردیم و کلی آدم کشتیم  ... دیگه ساعت ۵ بود که گچمگی بهون فشار آورد و رفتیم ناهار پیتزا و ماکارونی خوردیم ... چقد مزه داد با اون تیپ و شکل و قیافه  

رفتم خونه بابوجی گف اوووووووووه توام مثه آجی وسطیت داف برنز شدی  ... آقا خوروسه همش بهم میگه شیما سیا قر بده بیا

رفتیم خونه دوش گرفتیم ... به شکل و قیافم حسابی رسیدم ( چون صبش بهم گف تو فقط با دوستات که می خوای بری بیرون به خودت میرسی به ما که میرسی هیچی ) و بعدش رفتم دمبالشو رفتیم سینما ... چه انرژیی داریم مااا

آجی وسطی با دوستاش اونجا بودن بیلیط گرفت و مام رفتیم ... چه فیلمی بود به به ... یه جای فیلم زنه داد زد شوووووووووووووهرم ... شوووووووووووهرمو نکشین ... بعد قهرمان فیلم اومد مردرو نجات داد ... بسی لذت بردیم که یه مرد ایرانی رو نجات دادن این آمریکاییا

دیروز ندیدم خوروسیمو ... قراره ساعت ۴ برویم بیران ... برم حاضر شوم

پرسپولیس دیروزم برد ... به افتخارش

P.S : گوش شیطون کر

 P.S : بالاخره تور استامبول تصویب شد ... خوب شد نمی خوایم بریم ماه عسل  ... روز قبل از تولدم میریم ... ۳ روز بعدشم باز میگردیم ... از شرایطش بسیار خوشمان آمدست ... میرویم برادرررر

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 14  توسط خانوم گل | 
دلم گرفته  آجی وسطی داره کاراشو درس می کنه بره از این جا ... با این که انقد کل کل داریم ولی من از الان غصه ام گرفته ... ۷ ساااااااااااال ... تا برگرده من ۲تا بچه ام دارم

دیروز رادیو یه چیزی اعلام کرد که من و بابوجی تا نیم ساعت یه کلمه هم حرف نزدیم با هم ... گفت یه آقاهه ۲۴ سال دخترشو تو زیر زمین زندانی کرده بوده ... بهش تجاوز می کرده ... دختره الان ۴۳ سالشه ... بعدشم از باباش ۷ تا بچه به دنیا آورده بوده که ۳تاشون موندن پیش دختره تو زیرزمین ... ۳تا پیش باباهه ... یکی ام مرده ... تا الانم بیرونو ندیده بودن ... کل عمرشون تو زیر زمین بودن  دوره ی آخر زمون شده

یه دوست تو بلاگفا پیدا کرده بودم که هر روز کلی با هم کامنت بازی می کردیم ولی چون نمی خاس کسی آدرسشو داشته باشه خوصوصی ... دیروز رفتم بلاگش دیدم بستتش  دلمان گرفت ... هیچ آدرسیم ازش ندارم

با آقا خوروسه کلی خوویم ... دیروز اولین روزی بود تو ۲۰ روزه گذشته که ندیدمش ... بچه ام خیلی کار داره ... دلم واسش تنگولیده

دیشب خواب دیدم مماخمو واسه بار دوم عمل کردم کور شدم  حالا کی عملم کرده بود ... دکتر قاسمی ... بسی خندیدیم

گوش و چشم حسودا به دور

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 اردیبهشت1387ساعت 12  توسط خانوم گل | 
 

وای که چقده خستم  ... نمی تونم تکون بوخورم

سه شمبه عچقولیم اومد دمبالم رفتیم بیرون ... رفتیم سینما لترهد دیدیم ... کلی خنده دار بود ... بعدش رفتیم دمبال آجی وسطی ... بعدش رفتیم که خوروسی به یه نفر پول بده گیر کردیم تو تراکیف تا ۱۱ و خورده ای دیگه وختی رسیدیم خونه من داشتم میمردم

بعدش این که ۴ شمبه نتیجه ی امتاحانمو گرفتم ... شاگرد اول شدم یه دونی اسنیکرز جایزه گرفتم

۵شمبه با هم ناهار نخوردیم ... من اومدم سر کار ولی ۱۲ برگشتم خونه ... به جاش از ۴ رفتیم بیرون تا ۱۲  ... کلی لذت بخش بود ...

جمعه رو بگوووووو واااااااااااای ... ماشین بابوجی رو گرفتم که جامون بشه ... رفتیم دمبال خوروسی و فامیلاش و بعدشم پیپی و رفتیم پارک آبی ... کلی آب بازی کردیم و خوش گذروندیم ... انقد تو استخرش هم دیگرو خفه کردیم ... یه جاش خوروسی گف بیا رومانتیک شنا کنیم  خوابید رو آب منم شونشو گرفته بودم داشتیم شنا می کردیم یه هو اون ۴ تا دیوونه اومدن سمت ما کردنمون زیر آب ... گفتن رومانتیک خفه شین باحال تره

همه هی به خوروسی می گفتن خب ماشینتو عوض کن برو خاستگاری دیگه ... خسته شدیم  اونم هی نیگا میکرد ببینه عکس العمل من چیه منم اصاْ به روی خودم نیاوردم

بعدش طرفای ۶ اینا از پارک زدیم بیرون و رفتیم کنار دریا جیگر زدیم ... کلی ام رقصیدیم  و مسخره بازی درآوردیم ... موقع برگشتن هوا دیگه خیلی تاریک شده بود جاده هم نبود راه برگشتو یه کوچولو اشتباه رفتیم دوباره گیر کردیم

بعدش دیگه یه خونواده ی خیلی میروون اومدن مرداشون رفتن ماشینو در آرن خانوماشون واسسادن پیش ما ... آجی وسطی گف این نامزده خواهرمه همیشه گیر می کنه ... آخرش آجی وسطی رف همشونو موچ کرد و تشکر کرد  ... بازم شانس آوردم من پشت فرمون نبودم  ولی قربون عشقم برم انقده ناراحت شده بود ... دیگه انقد باهاش شوخی کردم ٬ سر به سرش گذاشتم ٬ قربون صدقش رفتم تا یه کم بهتر شد  بعدشم رفتیم دوباره خونه ی ارواح  از رو که نمیریم

دیگه تا رسیدیم خونه ساعت ۱۱ شده بود ... دوشم نگرفتم همونجوری گرفتم خوابیدم ... الانم کلی خسته اومدم سر کار ... به قول خوروسی مثه جوادا چشمامونم قرمز شده  ولی واقعاْ حال داد

P.S : آقا خوروسه اون روز گف تو هر کس میاد طرفت یا باهات کار داره یا می خاد ازت سو استفاده کنه ... همه دوستات می دونن حاضری همه کار بکنی واسشون ... بهم برخورد ولی دارم کم کم به حرفش ایمان میارم

 خدایا شکرت  گوش شیطون و چشم حسودام کور و کر

نمی دونم من خیلی حساس شدم یا واقعاْ حق دارم که بخوام این جوری بگم ... دیگه حال و حوصله ی سر و کله زدن ندارم ... نمی تونم یه آدم یخ باشم ... به  خداوندی خدا دارم سعی می کنم عشقم ولی نمی تونم ... من این جور آدمی نیستم  خدایا امیدم به خودته

مکس پارک آبی

               

               

               

 

 آقا خوروسه از صب تا حالا داره هی قربون صدقم میره ...چه خبره یعنی

 

+ نوشته شده در  شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت 11  توسط خانوم گل | 
این هفته خیلی هفته ی توپیییی بوده ... هر روزشو تا الان با عچقولیم رفتیم ناهار خوردیم

شمبه طرفای ۷ اینا بود که آقای Bf اس ام اس داد گفتش که دلم هوس کباب زدن کرده ... منم گفتم فک ککککن  گف فک نمی خاد که پاایه می خاد ... منم واسه این که پایگیمو ثابت کنم پاشدم رفتم دریای پشت خونمون و پشت خونشون  که کباب بزنیم...

آجی وسطی هم بردیم ... انقد نفت ریخت نزدیک بود آتیشمون بزنه دیبوونه  کلی باحال بود ... انقده هم خوشمزه شد

موقع برگشتن ۱۰۰۰ کیلومتر اول ماشین داش می شد گف بریم اون پشت دور بزن من موقعی که ماشینم داش ۱۰۰۰ تا میشد اون جا بودم ... منم به خاطرش رفتم اون جا ! چقد من مهربونم واقعاْ

دیروز امتاحان فرانسه داشتم کللللی توپ دادم  ... قرار شد ساعت ۵ برم ازش پاک کن بگیرم واسه امتاحانم بعد یه جا رو اشتباه رفتم ازش رد شدم ... گف واسسا میام دلم واسش سوخید گفتم به ترافیک می خوره  گفتم دیگه بی خیالش پشت مدادم پاک کن داره ... بعد اون خره ناراحت شد  قربونش برم که انقد حساس و لوسه

امروز قراره با هم بریم سینمااااااااا

مریم گلیی کلی ناخارته ... جواب اس ام اسامو هم نمیده ... قهرم باهاش اصاً

تا جمعه چجوری شیکمکمو آب کنم  

گوش شیطون کر

جیگی هنوزم می خاد ........ وااااااااای

امروز با هم نمیریم ناهار   فردام که من سر کار نمیام اصاْ ... خیلی خره

با هم رفتیم ناهار  قربووووووونش برم مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 اردیبهشت1387ساعت 12  توسط خانوم گل | 
واای خدا می ترسم چشم بوخوریم  خیلی داره خوش میگذره

۵ شمبه رفتم آرایشگاه کارم که داشت تموم میشد آقا خوروسه زنگولید گف قصد نداری ۵شمبه جایی بری ؟؟ دیگه خلاصه اومد دمبالم با هم رفتییم کنار دریا ... یه دریای جدید پیدا کردیم ... انقده باحاله ... کلی آب بازی کردیم  ...

جمعه صب اول رفتیم دمبال پیپی ... آوردیمش خونه ... بعدش ناهار خوردیم ... بعدشم آنتن اومد و رفتیم دمبال آقا خوروسه و فک و فامیلاش ... آجی وسطی رف تو ماشینه آنتن  کلی ضد حال  زد

نزدیک صحرا که رسیدیم  چون ماشین آنتن نمی تونس بیاد تو خاکی همه اومدن با ما ... وسط خاکی گیر کردیم  باد لاستیکارم کم نکرده بودیم دیگه خلاصه افتادیم تو یه چاله که نمی شد از توش در بیای ...  خوب شد من پشت فرمون نبودم وگرنه دهن منو سرویس می کردن ولی به آقا خوروسه هیچی نگفتن ...

بعدش قرار شد همه منتظر بمونن ما بریم کمک بیاریم ... شده بود عین تو فیلما که یه گوروه منتظر کمک می مونن بقیه میرن دمبال کمک ... تا چشم کار می کرد خاک بود و بیابون ... بالاخره بعد از نیم ساعت پیاده روی تو اون هوای گرم رسیدیم به یه اکیپ که مال تور بودن ... خلاصه ۱۰ تا ماشین اومدن کمکمون  همشونم توریست واسساده بودن از ما عکس می گرفتن

بعدش دیگه رفتیم به جا مستقر شدیم ... آتیش روشن کردیم ... بلال درس کردیم ... بعدش با آقا خوروسه رفتیم از تپه ها بالا ... جونمون  داش در میومدولی خیلی جای با صفایی بود ... دیگه بقیه هم با هر جون کندنی بود خودشون رو رسوندن اون جا و همه نشستیم و مشغول خوردن و رقصیدن و حرف زدن شدیم ... آقا خوروسه هم واسه من از این پارچه ها که می بندن به کمر قر میدن صدا میده خریده بود  کلی حال داد

خیلی طولانیه بخوام همشو بنویسم ولی کلاْ یکی از بهترین گردشایی بود که تا حالا رفته بودم

P.S : گوش شیطون کر ... چشم حسودا کور

قراره یه ساعت دیگه با عچقولیم بریم ناهار بوخوریم ... گچممه

جیگی می خاااااد .............. واااااااااای

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 31 فروردین1387ساعت 11  توسط خانوم گل | 
کلی این چند روزه گوش شیطون کر داره بهم خوووووش گذشته

اون روز که با گلمممممم رفتیم سینمااااا .... انقده حال داد  ... انقده خوب بووود ... اون دوست افغانیمون که اونجا کار میکنه هم بود ... انقده هورتون باحال بود ... با یه تیکش خیلی حال کردم

" Persons R person no matter how small "  ... اینو تو تبلیغاشم دیده بودم ... ۱۰ جاش گف هی من باش تکرار می کردم  بعدشم از moe یه شلبار خریتم  به سلیقه ی گل گلاف

موقع برگشتن آقا گله رو  گذاشتم پیچ ماچینش ... نبردم ابره  گف الان این جا جا پارک گیر نمیاد که ... راس می گف خووووب ...

واسه برگشتنم هر کودوم یه راهی رو که دوس داریم انتخاب کردیم ببینیم کی زودتر میرسه ... من بردممممممممممم  چن ثانیه زودتر از اون رسیدم

دیروزم با هم رفتیم ناهار ماکارونی خوردیم ... بعدشم من کلاس داشتم برگشتم خونه که حاضر شم برم کیلاس ...

فردا قراره با من و آقا خوروسه و آجی وسطی و پیپی و هانی و دوستش بریم صحرا ... ماشین بابوجی رو قرض گرفتم که بریم حالشو ببریم

به پیپی اس ام اس زدم که میای ؟؟ این آدما هستن ... گف من چون هانی و دوستش هستن بخوامم نمی تونم نیام  فک کنم فردا همه برن تو کار هم

واسه امروز هنوز هیچ برنامه ای ندارم  ... آقا خوروسه هیچی نگفته هنوز ... شاید رفتم پیش پیپی ... شایدم رفتم آرایشگاه خوچگل کنم

 

P.S : دارم سعی می کنم دوستیمونو برگردونم به همون آرامشی که تا دو ماه قبل داشتیم ... تا چند روز قبل از ولنتاین ... خودم خرابش کردم ٬ خودمم درستش می کنم

P.S : خدا جونم مرسی بابت همه چی ... قربونت برم منننن

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 فروردین1387ساعت 13  توسط خانوم گل | 
همه بهم گیر دادن ... هر کی یه چیزی میگه می دونم همه خیرمو می خان ولی نمی دونم چرا خودشونو نمی ذارن جای من 

کلیا دعوام کردن واسه آشتی ...

صنم زنگ زده میگه تو نباید این جوری باشی من این جوری ام چون Bf ام خیلیییییییییی ماههههههه

Bf قبلیشم خیلی ماه بود البته !!!!!

خودم می دونم تخصیر خودم بوده که اون حرف رو زدم ... نمی تونم به کسی بگم که

فقط همون آشتی یه ذره ای و صب بخیر امروزش آرومم کرد ... درسته مثه اول اولا دوسش ندارم ولی بازم سخته یه هویی این جوری بخام ازش جدا شم

هم حامد اینا ٬ هم امین اینا گیر سه پیچ دادن ... مامان و بابا هم که مسلماْ طرفدار امینن ... خودم میگم زوده هنوز ... می خام واسه خودم زندگی کنم فعلاْ

کلاْ هیچ وخت ازدواج از رو عشق و علاقه رو دوس نداشتم ...

دلم می خاد یه سر برم خونمون ... دلم واسه بابابزرگ خرسی ٬ آ خسه و اتاقم کلی تنگ شده

امروز دلم هوس نشستن کنار دریا رو کرده ... میرم حتماْ

هنوز به سمند نگفتم ... اون می کشه منو میدونم

دلم می خاد یه سر برم سر قبر داداشی ... خیلی وخته حالشو نپرسیدم ... حتی دیگه باهاش حرفم نمی زنم ... اگه برم پیشش کلی آروم میشم می دونم

فقط اونه که همیشه درکم می کنه

دیروز با هم رفتیم ناهار بوخوریم ... جفتمون خیلی جدی  من که اصاْ نیگاشم نکردم ... تا نگاهمون به هم گره می خورد خندمون می گرف عینهو بچه ها ... بعدش من کرم درس کردم ... کلی خوشش اومده بود از کرمه ... خیلی سر سنگینیم با هم ... من که اگه اس ام اس نده حتی اس ام اس هم نمی دم ...

هفته ی دیگه امتاهان فرانسه دارم ... کلی سخته ولی باحال بیدس ... باید تاپ شم

امروز هر کار می کنم  نمی تونم کامنت بذارم ... امیدوارم مریم گلی فک نکنه از دستش ناخارتم ... من این جا دفتر خاطراتمه ... هر چی که واسم پیش بیاد می نویسم اصاْ روی حرفم  با شخص خاصی نیس ... وختی دارم می نویسم احساس می کنم کسی نمی خونه واسه همینه که همه چیزو می نویسم ... می نویسم برای سال ها بعد که خانوم گلی که بزرگ شده بیاد بخونه ... قربون بزرگیاش برم

قراره عصر با آقا خوروسه ی گل گلاف بریم سینما ... امروز آخرین روزیه که هورتون رو پردس ... گف ببرمت که به دلت نمونه  البته ماشینش شرکته من باید ببرمش

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 12  توسط خانوم گل | 
آشتی کردییییییییییییییییییییم

واااااااااای خدا جونم مرسی که بهم برش گردوندی  

  

گوش شیطون کر

کلی روحیه ام تغییر کرد ... اصاً آمادگی جدایی ازشو نداشتم ... خوب شد خودش برگشت

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 فروردین1387ساعت 17  توسط خانوم گل | 
یکی بود ... یکی نبود

تو این دنیای بزرگ ٬ تو این شهر بی در و پیکر که هر کس دنبال کار و زندگی خودشه یه دخمره بود که کلی تنها بود ... یه هو یه موقعی که دخمره خیلی احتیاج به یه همراه و همدم داشته یه آقا پسر میاد تو زندگیش ... یکی که بعدها میشه خود زندگی

این آقاهه هر روز صب زود خانومرو بیدار میکرده که بره سر کار و درسش ... واسه همینم دخمره اسمشو میذاره آقا خوروسه ... اونم اسم خانومرو میذاره مرغی ...

یک سال و اندی میگذره ... آقا خوروسه به خانوم مرغه میگه که دیگه تحملتو ندارم ... بهش میگه دیگه خستم کردی ... آخه گناه این خانوم مرغه چی بود ؟؟

الان دوباره اون مونده و همون شهر بی در و پیکر و مردمایی که هر کودوم دمبال زندگی خودشونن ... به جز اونا درد دوری آقا خوروسه هم داره خوردش میکنه

هیش کی درکش نمی کنه ... همه هی میگن باید فراموشش کنی ... ولی هیش کی نمی خاد بفهمه تو دل این خانومه چی می گذره ...

هیش کی نمی فهمه اون هر جا رو میبینه یاد اون می افته ... هیش کی نمی تونه بفهمه دختره دیگه حتی به یه پسر نیگا هم نمی تونه بکنه

نمی تونه فک کنه بازوهای یکی دیگه رو شونشه ... دستاش تو یه دست دیگس

بهش گفتن اگه دوست داش نمی رفت ... ولی اون نمی تونه فک کنه الان آقا خوروسه بهش فک نمی کنه ... نمی تونه فک کنه اون دوسش نداشته

نمی تونه خب چی کار کنه ... دست خودش که نیس

+ نوشته شده در  شنبه 24 فروردین1387ساعت 18  توسط خانوم گل | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
به جزتو پای هیچ کسی به فکر من وا نمیشه

شب سیاه بی کسی؛بی تو که فردا نمیشه

منکه دلم بادیدنت تا آسمون پر میکشه


اگه یه روزی تو بری ؛طفلکی دیوونه میشه

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
پیوندها
چشم انتظار
مریم گلیییی
عشق توهمي
دختر دبيرستاني
جيگي و ناناي
احساس تلخ عشق ( آقا حمید )
نیلوفر جونم
شیما و شیدای عزیز
هستی خانوم
تنها تو
سما خانومی
منا خانوم
نازیلا دختر شیطون بلا
توتی جونی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM